ای کاش ميذاشتی همونطوری که بود باقی ميموندلطفا

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳


 

 

تو اگر ميدانستي

ميان تشنگي من و ترانه دريا

چه فاصله تاريكي است

ديگر از من

نشاني از آن ستاره نو بال را نمي پرسيدي

همان ستاره نوبالي كه

از سينه ريز پاره ي آسمان

به گونه هاي خيس تو باريد و

مرا شاعر كرد

مرا كه ديباچه كوچك روياهايم

بوي باران گرفته است

مي دانم

تقدير مشترك ما همين بوده است

هر فانوسي را

به فراز خانه خويش روشن كرديم

باد آمدو خاموشش كرد

باد آمد و نامه هاي بسيارت را

از كتيبه هاي كوچك روياهايم برد

با اين همه

من هنوز شاعرم

و هر ترانه اي را كه مي خوانم

لبريز از لبان بر خاك ريخته آناني است

كه عشق را

از هزار دريچه آواز داده اند

 

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

دوستت که می دارم

مرگ هم زیبا می شود

چندان که می توانم

بر سینه ی برهنه ات

سر بگذارم و بمیرم

در قفس را بگشایم

پرنده پر ساید به بال روشن باد

و من در آغوشت به خواب روم...

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

ماه در اوج آسمان ميرود
و ما در گوشه اي از شب
همچنان به گفتگوي دستها
گوش فرا داده ايم
و ساكتيم
و در چشمهاي هم يكديگر را مي خوانيم
در چشمهاي هم يكديگر را مي بخشيم
و من
همه دنيا را در چشم او مي بينم
و او
همه دنيا را در چشم من مي بيند
و ما در چشمهاي هم ساكتيم
در چشمهاي هم مي شنويم
و در چشمهاي هم يكديگر را مي شناسيم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

خود نميدانم که اندوهم ز چيست

 زير لب گويم: چه خوش رفتم ز دست                  

  همزبانی نيست تا برگويمش

  راز اين اندوه وحشت بار خويش

   بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

   خويشتن را مايه آزار خويش

  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

نميدانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا؟!شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا؟!تا كي؟!براي چه؟!

ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از لب پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتن تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

و من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

و مي دانم كه تو نام مرا از ياد خواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!

ببين كه سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفائي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائيزي ترين ويراني يك دل

ميا ن غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانـــــــــــــــم چرا!!!!!!!!!

شايد به رسم عادت  پروانگي مان

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت،عاشقانه دعا كردم

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

بودم و هستم- غزل سراي ِ نگاهت
 
اي که شکستم- من از براي ِ نگاهت
 
دل به تو بستم- تو پرگشودي و رفتي
 
مانده اميدِ- گره‏گشاي ِ نگاهت
 
رفتي و من با - خودم غريبه‏ترينم
 
آينه‏ام پر- شد از صداي ِ نگاهت
 
ديدن ِ تو قصه‏ي ِ زلالي ِ من بود
 
آه کشيدم- دگر به جاي ِ نگاهت
 
فصل ِ شکفتن- تمام مي‏شد و بودم
 
سربه گريبان ِ ابتداي ِ نگاهت
 
فاصله‏ام تا - تو چند ابر ِ بهاري‏ست
 
هر چه شمردم- ستاره‏هاي ِ نگاهت
 
خواب ِ تو ديدم- هزار باغ ِ بهاري
 
لاله گرفتم- ز ردِ پاي ِ نگاهت

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

در ديگران مي جوئيم اما بدان اي دوست

اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي، پژواك سان اي دوست

 

در آتش ِ  تو زاده شد حروف  شعر من

سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست

گفتي بخوان خواندم اگرچه گوش نسپردي

حالا كه نالم، خواستي، از خود بخوان اي دوست

 

من قانعم، آن بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست

يا نه تو هم با هر بهانه شانه خالي كن

از من، مني، بر شانه ها، بار گران اي دوست

نا مهرباني را تبسم، دوست خواهم داشت

بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست

آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري

من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

بگذاريد، اگر هم نه بهاري باشم

شاعر سوخته، گل هاي سحاري باشم

مي توانم كه خودم را بسرايم

مي توانم كه همانند قناري باشم

معني پير شدن ماندن مردابي نيست

پيرم ، اما بگذاريد كه جاري باشم

كاري از پيش نبردم همه عمر

ولي شايد اين لحظه نايافته كاري باشم

هم چنان طاقت فرسوده شدن با من نيست

نپسنديد كه در لحظه شماري باشم

همه درد من اينست كه مي پندارم

دگر اي دوست من دوست ندار ي باشم

مرگ هم عرصه بايسته اي از زندگي است

كاش شايسته اين خاك سپاري باشم

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي ما را

يا نه ويرانه كني ساخته دنيا را

گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردي شب عاشق ها را

حيف از آن روز كه بي عشق شب آمد

اي عشق كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پائيز نسپرده ايم

گل دان خالي لب پنجره چو

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم

اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليلست آورده ايم

اگر داغ شرط است آورده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم

اگر خنجر دوستان برده ايم

گواهي بخواهيد اينك گواه

همين زخم هائي كه نشمرده ايم

دلي سربلندو سري سر به زير

از اين دست عمري به سر برده ايم

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

جواب سئوالم تو باشي اگر

ز دنيا ندارم سئوالي دگر

كه من پاسخي چون تو مي خواستم

مباد آرزويم از اين بيشتر

نشستم به بامي كه باميش نيست

شگفتا دلم مي زند باز پر

نفس گير گرديده آرامشم

خوشا بار ديگر هواي خطر

برآنست شب تا بخوابم كه شد(شايد)

بزن باز بر زخم من نيشتر

دلم جرأتش قطره اي بيش نيست

تو اي عشق او را به دريا ببر

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

شنيدم مي خواي بري باز منو تنها بذاري
هر چي يادو خاطره ست پشت دلت جا بذاري
شنيدم گفتي نگاهش واسه چشمام عاديه
هر چيزي حدي داره محبتاش زياديه
شنيدم يه مدتي مي خواي ازم دوري کني
اينه رسمش که با اين ديوونه اينجوري کني
شنيدم همين روزا بازم مي خواي بري سفر
بسلامت! عزيزم اما همين جور بي خبر
شنيدم خسته شدي از بازييايه سر نوشت
نکنه اينبار ديگه بي من مي خواي بري بهشت
شنيدم گفتي که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب ميدوني حسابت از همه جداست
شنيدم گفتي بايد برم سراغ زندگيم
حرف تو يعني بسوزم تو غم آوارگيم
شنيدم گفتي با اينکه خيلي چيز يادم داده
نميدونم چي شده که از چش من افتاده
شايدم تمو م اين شنيدنيها شايعه ست
از تو اما نمي پرسم گفته باشي فاجعه ست

  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳