از من مگير چشم
دست مرا بگير و کوچه های محبت را
با من بگرد
يادم بده
چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دلها معنی شود
يادم بده چگونه نگاهت کنم
که تردی بالهايت
در تندباد عشق نلرزد
اي چشم آفتاب
قلبم از آن تست كه پوييدني تو راست
در صبح اين بهار
خوش باش اي گياه كه روييدني تو راست
افسوس اي زمانه كه كندي گرفته پا
سستي گرفته دست
وآن بلبل زبان بهار آفرين من
گنگي گرفته است.
فريادهاي من
خاموش مي شوند
اندوه و شادماني و عشق و اميد من
از ياد روزگار فراموش مي شوند
در من بهار بود و گل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
در من سكوت دره و غوغاي رود بود
در من نشان ابدي باران دهنده بود.
در من شكوفه بود
در من جوانه بود
در من نياز خواستن جاودانه بود
در من هزار گوهر اشك شبانه بود.
اينك به باغ سينهً من گونه گونه گل
مي پژمرد يكايك و بي رنگ مي شود
خاموش مي شود همه غوغاي خاطرم
در من هر آن چه بود همه سنگ مي شود.
