ای کاش ميذاشتی همونطوری که بود باقی ميموندلطفا

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

تو اگر ميدانستي

ميان تشنگي من و ترانه دريا

چه فاصله تاريكي است

ديگر از من

نشاني از آن ستاره نو بال را نمي پرسيدي

همان ستاره نوبالي كه

از سينه ريز پاره ي آسمان

به گونه هاي خيس تو باريد و

مرا شاعر كرد

مرا كه ديباچه كوچك روياهايم

بوي باران گرفته است

مي دانم

تقدير مشترك ما همين بوده است

هر فانوسي را

به فراز خانه خويش روشن كرديم

باد آمدو خاموشش كرد

باد آمد و نامه هاي بسيارت را

از كتيبه هاي كوچك روياهايم برد

با اين همه

من هنوز شاعرم

و هر ترانه اي را كه مي خوانم

لبريز از لبان بر خاك ريخته آناني است

كه عشق را

از هزار دريچه آواز داده اند

 

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

دوستت که می دارم

مرگ هم زیبا می شود

چندان که می توانم

بر سینه ی برهنه ات

سر بگذارم و بمیرم

در قفس را بگشایم

پرنده پر ساید به بال روشن باد

و من در آغوشت به خواب روم...

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

ماه در اوج آسمان ميرود
و ما در گوشه اي از شب
همچنان به گفتگوي دستها
گوش فرا داده ايم
و ساكتيم
و در چشمهاي هم يكديگر را مي خوانيم
در چشمهاي هم يكديگر را مي بخشيم
و من
همه دنيا را در چشم او مي بينم
و او
همه دنيا را در چشم من مي بيند
و ما در چشمهاي هم ساكتيم
در چشمهاي هم مي شنويم
و در چشمهاي هم يكديگر را مي شناسيم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

خود نميدانم که اندوهم ز چيست

 زير لب گويم: چه خوش رفتم ز دست                  

  همزبانی نيست تا برگويمش

  راز اين اندوه وحشت بار خويش

   بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

   خويشتن را مايه آزار خويش

  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

نميدانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا؟!شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا؟!تا كي؟!براي چه؟!

ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از لب پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتن تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

و من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

و مي دانم كه تو نام مرا از ياد خواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!

ببين كه سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفائي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائيزي ترين ويراني يك دل

ميا ن غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانـــــــــــــــم چرا!!!!!!!!!

شايد به رسم عادت  پروانگي مان

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت،عاشقانه دعا كردم

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

بودم و هستم- غزل سراي ِ نگاهت
 
اي که شکستم- من از براي ِ نگاهت
 
دل به تو بستم- تو پرگشودي و رفتي
 
مانده اميدِ- گره‏گشاي ِ نگاهت
 
رفتي و من با - خودم غريبه‏ترينم
 
آينه‏ام پر- شد از صداي ِ نگاهت
 
ديدن ِ تو قصه‏ي ِ زلالي ِ من بود
 
آه کشيدم- دگر به جاي ِ نگاهت
 
فصل ِ شکفتن- تمام مي‏شد و بودم
 
سربه گريبان ِ ابتداي ِ نگاهت
 
فاصله‏ام تا - تو چند ابر ِ بهاري‏ست
 
هر چه شمردم- ستاره‏هاي ِ نگاهت
 
خواب ِ تو ديدم- هزار باغ ِ بهاري
 
لاله گرفتم- ز ردِ پاي ِ نگاهت

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

در ديگران مي جوئيم اما بدان اي دوست

اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي، پژواك سان اي دوست

 

در آتش ِ  تو زاده شد حروف  شعر من

سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست

گفتي بخوان خواندم اگرچه گوش نسپردي

حالا كه نالم، خواستي، از خود بخوان اي دوست

 

من قانعم، آن بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست

يا نه تو هم با هر بهانه شانه خالي كن

از من، مني، بر شانه ها، بار گران اي دوست

نا مهرباني را تبسم، دوست خواهم داشت

بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست

آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري

من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

بگذاريد، اگر هم نه بهاري باشم

شاعر سوخته، گل هاي سحاري باشم

مي توانم كه خودم را بسرايم

مي توانم كه همانند قناري باشم

معني پير شدن ماندن مردابي نيست

پيرم ، اما بگذاريد كه جاري باشم

كاري از پيش نبردم همه عمر

ولي شايد اين لحظه نايافته كاري باشم

هم چنان طاقت فرسوده شدن با من نيست

نپسنديد كه در لحظه شماري باشم

همه درد من اينست كه مي پندارم

دگر اي دوست من دوست ندار ي باشم

مرگ هم عرصه بايسته اي از زندگي است

كاش شايسته اين خاك سپاري باشم

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي ما را

يا نه ويرانه كني ساخته دنيا را

گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردي شب عاشق ها را

حيف از آن روز كه بي عشق شب آمد

اي عشق كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پائيز نسپرده ايم

گل دان خالي لب پنجره چو

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم

اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليلست آورده ايم

اگر داغ شرط است آورده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم

اگر خنجر دوستان برده ايم

گواهي بخواهيد اينك گواه

همين زخم هائي كه نشمرده ايم

دلي سربلندو سري سر به زير

از اين دست عمري به سر برده ايم

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

جواب سئوالم تو باشي اگر

ز دنيا ندارم سئوالي دگر

كه من پاسخي چون تو مي خواستم

مباد آرزويم از اين بيشتر

نشستم به بامي كه باميش نيست

شگفتا دلم مي زند باز پر

نفس گير گرديده آرامشم

خوشا بار ديگر هواي خطر

برآنست شب تا بخوابم كه شد(شايد)

بزن باز بر زخم من نيشتر

دلم جرأتش قطره اي بيش نيست

تو اي عشق او را به دريا ببر

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

شنيدم مي خواي بري باز منو تنها بذاري
هر چي يادو خاطره ست پشت دلت جا بذاري
شنيدم گفتي نگاهش واسه چشمام عاديه
هر چيزي حدي داره محبتاش زياديه
شنيدم يه مدتي مي خواي ازم دوري کني
اينه رسمش که با اين ديوونه اينجوري کني
شنيدم همين روزا بازم مي خواي بري سفر
بسلامت! عزيزم اما همين جور بي خبر
شنيدم خسته شدي از بازييايه سر نوشت
نکنه اينبار ديگه بي من مي خواي بري بهشت
شنيدم گفتي که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب ميدوني حسابت از همه جداست
شنيدم گفتي بايد برم سراغ زندگيم
حرف تو يعني بسوزم تو غم آوارگيم
شنيدم گفتي با اينکه خيلي چيز يادم داده
نميدونم چي شده که از چش من افتاده
شايدم تمو م اين شنيدنيها شايعه ست
از تو اما نمي پرسم گفته باشي فاجعه ست

  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

 

يك شب   ز ماوراي  سياهي ها

چون  اختري  بسوي  تو مي آيم

بر بال  بادهاي  جهان پيما

شادان  به  جستجوي تو مي آيم

سرتا بپا حرارت و سرمستي

چون  روزهاي دلكش  تابستان

پر ميكنم  براي تو دامان را

از  لاله هاي  وحشي  كوهستان

يك شب  ز حلقه كه به در كوبم

در    كنج سينه قلب تو مي لرزد

چون در گشوده شد تن من بي تاب

در بازوان  گرم تو  مي لغزد

ديگر  در آن  دقايق   مستي بخش

در  چشم  من  گريز   نخواهي  ديد

چون  كودكان  نگاه  خموشم  را

با  شرم   در ستيز  نخواهي  ديد

يكشب  چو نام   من به  زبان  آري

مي خوانمت به  عالم  رويايي

 بر موجهاي  ياد تو  مي رقصم

چون  دختران  وحشي دريايي

يكشب  لبان تشنه  من با شوق 

در آتش  لبان  تو ميسوزد

چشمان من اميد  نگاهش را

بر گردش  نگاه  تو ميدوزد

از  زهره  آن  الهه  افسونگر

رسم  و طريق عشق مي آموزم

يكشب  چو نوري  از دل تاريكي

در كلبه ات   شراره  ميافروزم

آه اي دو چشم  خيره به ره مانده

آري  منم  كه سوي  تو مي آيم

بر بال  بادهاي  جهان پيما

شادان  به جستجوي  تو مي آيم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

امشب  از آسمان  ديده  تو

روي شعرم ستاره ميبارد

در  سكوت  سپيد كاغذها

پنجه هايم  جرقه ميكارد

شعر  ديوانه  تب آلودم

شرمگين  از  شيار  خواهشها

پيكرش  را دوباره  مي سوزد

عطش  جاودان آتشها

آري  آغاز   دوست داشتن  است

گرچه   پايان  راه ناپيداست

من  به  پايان  دگر نينديشم

كه  همين  دوست  داشتن  زيباست

از  سياهي  چرا حذر  كردن

شب  پر از  قطره هاي  الماس  است

آنچه  از  شب   به جاي  مي ماند

عطر  سكر آور   گل  ياس  است

آه  بگذار   گم  شوم   در  تو 

كس نيابد ز من  نشانه من

روح  سوزان  آه  مرطوب  من

بوزد  بر تن ترانه من

آه  بگذار  زين  دريچه  باز

خفته  در پرنيان  رويا ها

با   پر  روشني سفر گيرم

بگذرم از  حصار  دنياها

داني از  زندگي  چه  ميخواهم

من تو باشم  ‚ تو ‚  پاي تا سر تو

زندگي  گر هزار باره  بود 

بار  ديگر  تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته  درياييست

كي توان  نهفتنم باشد

با تو زين  سهمگين  طوفاني 

كاش ياراي  گفتنم باشد

بس  كه  لبريزم   از  تو   مي خواهم

بدوم در ميان  صحراها

سر بكوبم  به  سنگ  كوهستان

تن  بكوبم  به  موج دريا ها

بس كه   لبريزم  از  تو  مي خواهم 

چون   غباري  ز  خود   فرو ريزم

زير  پاي  تو  سر نهم  آرام

به  سبك  سايه تو آويزم

آري  آغاز  دوست داشتن  است

گرچه  پايان  راه  نا پيداست

من به پايان دگر  نينديشم

كه همين  دوست داشتن  زيباست

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

 

من همه دار و ندارم
همه گلهاي بهارم
دل پاک و بي قرارم
همه را همه را. به نگاه چشم زيباي تو مي بخشم يار
من همه هفت اسمان را
همه پيدا و نهان را
هم زمين و هم زمان را
همه را همه را. به تبسم هاي شيرين لبت مي بازم
همه را مي بخشم . همه را مي بازم
من برايت قصه ها مي سازم
من به سوي عشق تو مي تازم
من تمام عاشقان را
همه ي دل خستگان را
خوشه ي ستارگان را
همه را همه را. به شب يلداي گيسوي تو مي خوانم يار
معني سرخ غروب و
همه گفته هاي خوب و
حرم شبهاي جنوب و
همه را همه را . به طلوع روشن صبح تو مي بخشم يار
من همه دستاي پاک و
همه اعتبار خاک و
ظهر و سينه ي هلاک و
همه را همه را. به وجود سبز و پر بار تو مي بازم يار
همه را مي بحشم . همه را مي بازم
من برايت قصه ها مي سازم
من به سوي عشق تو مي تازم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

ای يار !

روزگار غريبی است

مرا در صدف عشقت پنهان کن

و در به رويم استوار ببند

تا کبوتر آشتی را نبينم

که گلوله ای با خود آورده است

 

 

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

آنگاه که در باره تو می نويسم

کاغذم دريا می شود

و حروفم پرندگان سپيد نوروزی

که بر فراز پهنه آب

به پرواز در می آيند .

و امواج

عشق را

با يکديگر رد و بدل می کنند

و قلمم صدای آرام بال ها را

به گوش می رساند ...

آنگاه که در باره تو می نويسم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳

 

من و تو با تن خسته
توي گلدون شكسته
گل عاشقي رو كاشتيم
وقتي كه حرفي نداشتيم

توي گلدون شكسته
تا به كي بايد بمونيم
غم نشسته سر رامون
قصه شو تا كي بخونيم

تنمون تو خاك بي جون
خيلي وقته كه اسيره
غصه خورديمو شكستيم
واسه رفتن ديگه ديره

توي سرماي زمستون
هيچ كي اينجا فكر ما نيست
اونجا خورشيد و ستاره
ار من و از تو جدا نيست

ميدونم يه روز تو گلدون
پاي عشقمون ميميريم
خورشيدو يه جاي ديگه
توي دستامون ميگيريم


ميدونم ..
پاي عشقمون ميميريم

ميدونم ..
پاي عشقمون ميميريم

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

   از من مگير چشم

دست مرا بگير و کوچه های محبت را

با من بگرد

يادم بده

چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دلها معنی شود

يادم بده چگونه نگاهت کنم

که تردی بالهايت

در تندباد عشق نلرزد

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

اي چشم آفتاب
قلبم از آن تست كه پوييدني تو راست
در صبح اين بهار
خوش باش اي گياه كه روييدني تو راست
افسوس اي زمانه كه كندي گرفته پا
سستي گرفته دست
وآن بلبل زبان بهار آفرين من
گنگي گرفته است.

فريادهاي من
خاموش مي شوند
اندوه و شادماني و عشق و اميد من
از ياد روزگار فراموش مي شوند
در من بهار بود و گل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
در من سكوت دره و غوغاي رود بود
در من نشان ابدي باران دهنده بود.

در من شكوفه بود
در من جوانه بود
در من نياز خواستن جاودانه بود
در من هزار گوهر اشك شبانه بود.

اينك به باغ سينهً من گونه گونه گل
مي پژمرد يكايك و بي رنگ مي شود
خاموش مي شود همه غوغاي خاطرم
در من هر آن چه بود همه سنگ مي شود.

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

امشب  تمام  خويش  را از غصه  پرپر ميكنم

گلدان  زرد   ياد   را با تو   معطر ميكنم

 تو  رفته اي  و  رفتنت   يك  اتفاق  ساده  نيست

ناچار   اين پرواز   را اين  بار باور  ميكنم

يك عهد  بستم   با  خودم   وقتي  بيايي  پيش  من

  يه  احترام   رجعتت  من  ناز  كمتر   مي كنم

يك شب  اگر گفتي   برو  ديگر  ز  دستت  خسته ام

  آن  شب   براي  خلوتت  يك  فكر  ديگر ميكنم

صحن  نگاهت   را به روي   اشتياقم   باز كن

  من  هم ضريح   عشق  را   غرق  كبوتر ميكنم

شعريست   باغ  چشم  تو غرق   سكوت  و  آرزو

  يك روز  من  اين  شعر را  تا آخر  از بر ميكنم

گر چه  شكستي   عهد  را مثل  غرور   ترد من

  اما چنان  ديوانه ام  كه  با  غمت   سر ميكنم

زيبا  خدا  پشت   و پناه   چشمهاي   عاشقت

با  اشك   و  تكرار  و دعا   راه  تو  را  تر ميكنم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

 

 دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی ديگر،
رونقی ديگر است

می‌توانی تو به من،
زندگانی بخشی،
يا بگيری از من،
آنچه را می‌بخشی

من چه دارم که تو را در خور؟
-هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
-هيچ

تو همه هستی من،هستی من
تو همه زندگی من هستی.......


 

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

 

حرفها دارم اما ... بزنم يا نزنم ؟

با توام ! با تو ! خدا را ! بزنم يا نزنم ؟

همه حرف دلم با تو همين است كه (( دوست ... ))

چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟

عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟

گفته بودم كه به دريا نزنم دل اما

كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است :

دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم ؟

به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود

خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در اين ترديدم :

بزنم يا نزنم ؟ ها ؟ بزنم يا نزنم ؟

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

 

در گذشت پرشتاب لحظه هاي سرد
چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش
گرد من ديوار مي سازد
مي گريزم از تو در بيراهه هاي راه

تا ببينم دشتها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرايي

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه’ دهقان
مي گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روي سبزه ها پا را
يا بنوشم شبنم سرد علفها را

مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك
از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي
بنگر رقص دوار انگيزطوفان هاي دريا را

در غروبي دور
چون كبوتر هاي وحشي زير پر گيرم
دشتها را،كوهها را ،آسمانها را
بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك
نغمه هاي شادي مرغان صحرا را

مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر...
قفل سنگين طلايي قصر دريا را

ليك چشمان خالي تو با فرياد خاموشش
راهها را در نگاهم تار مي سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار مي سازد

عاقبت يك روز...
مي گريزم از فسون ديده’ ترديد
مي تراوم همچو عطري از گل رنگين رؤياها
مي خزم در موج گيسوي نسيم شب
مي روم تا ساحل خورشيد.
در جهاني خفته در آرامشي جديد

نرم مي لغرم درون بستر ابري طلايي رنگ
پنجه هاي نور مي ريزد به روي آسمان شاد
طرح بس آهنگ

من ار آنجا سر خوش و آزاد
ديده مي ورزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
راههايش را به چشمم تار مي سازد

ديده ميورزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار مي سازد

  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

 

 

تو دل من، تو دل من غم فراوونه

به چشم من به چشم من گريه بارونه

ز نامهربوبيش دلم خمونه ولي افسوس نميدونه، نميدونه

آخ كه اين روزا براي من گريه چه آسونه

خدايا تو از دردم آگاهي علاجي كن بده صبري يا كاري كن اون بياد خونه

كاش بدونه، اگه بياد، منو بخواد چه قصه ها مي خونم براش

كاش بدونه، اگه بياد، منو بخواد چه غصه ها ميريزم بپاش

كاش بدونه چشم انتـــــــظارم، طاغت ندارم بي همزبونم

خداي  نكنه نكنه تنها بمونم

خدايا تو از دردم آگاهي علاجي كن بده صبري يا كاري كن اون بياد خونه

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

 

من از نگاه روشنت پر از ترانه می شوم
ببين ز بوسه دلت چه عاشقانه می شوم

شکوفه می دهم زتو به خواب ياس می روم
من از بهار سبز تو پر از جوانه می شوم

چه آرزو بود مرا جز آنکه گيرمت به بر
ببين که از نوازشت چه جاودانه می شوم

هوای گريه می کنم در آن دمی که بی تو ءام
برای اشک زخمی ام پر از بهانه می شوم

شبی که از تو پر شوم ميان بستر دلت
پر از تو می شود دلم که آسمانه می شوم

ببين چه سرخوشم کنون من از شراب عشق تو
منم کز آتش جنون پر از زبانه می شوم

به بيستون قلب تو چه تيشه ها که می زنم
ببين که قصه ای دگر در اين زمانه می شوم

منم که بوسه می زنم صليب سرنوشت خود
منم که تير عشق تو چنين نشانه می شوم

  
نویسنده : bita ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

 

باورم نميشه دستات توي دست من نباشن

رو در و ديوار خونه

گرد تنهائي بپاشن

تو هموني كه مي گفتي تو دنيا هيچ كس مثل من پيدا نميشه

تو هموني كه مي گفتي قلبم مال تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه چشمات بره مال ديگرون شه

با غريبه آشنا شه

با غريبه مهربون شه

تو هموني كه مي گفتي تو دنيا هيچ كس مثل من پيدا نميشه

تو هموني كه مي گفتي قلبم مال تو باشه واسه هميشه

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢

 

 

قرار بي قراري من
دلتنگ گريه‏ ام
امشب هم كلام مي گذرد و هم انديشه
نه آنكه حرفي براي گفتن نباشد هست
اما نه آنچه به زبان مي‏آيد
عزيز دلم
عجيب امشب دلم هواي تو را كرده
در دلم انگار آشوب است
امشب نمي‏دانم ، انگار لحظه هاي آخر
امشب شب عبور است در اين عبور بي امان ، ديوانه تر از آنم كه بنشينم و منتظر بمانم
منتظر روزي شايد روزي دور
به خدا شمردن روزهاي نبودنت بي‏قرارم كرده
انتطار
خستگي عاشقانه است …..
من به انتظار مي نشينم
دوباره صداي قدمهاي تو را مي شنوم . هر چه نوشته ‏ام به باد به باران مي دهم
هر چه مي گويم انگار يك جمله گمشده در حرفهايم هست
حضور تو ، آنقدر هميشگي و صميمي كه بي هيچ واژه اي
از عمق دلم مي گذري
نمي دانم كجا نشسته اي
ولي
صداي قدمهاي تو را مي شنوم
عطش ديدار تو ديوانه
ام كرد
صادقانه بگويم
در هر كه مي نگرم نشان از تو مي جويم
به هر كجا مي رسم نام تو را مي پرسم
دلم براي ديدن درياي چشمانت تنگ شده
من اسير شدم
اسير نگاه عاشق تو

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

 

هوای خانه ام امشب
غبار آلود و سنگين است
و من هم سخت تنهايم........

صدای ناله نائی
چنان دلگيرو و ماتم زا
ميان کوجه های خلوت تنهائی اين سينه ميريزد

و پنداری صدا از عمق مجروح دلم اينگونه می خيزد


چه نالان ميزند - نی زن !
پر يشان ميزند - نی زن !

صدايش ميکنم :

......................نی زن !
......................نی زن !

بيا درسايه ديوار مخروب دلم بنشين
و بامن همنوائی کن
دمت گرم و دلت بی غم
که اينک اين نوای نی
همانکو کز ميان نای دلخون تو ميريزد
خدا ميداند از اعماق مجروح دلم جاريست


چه شيرين ميزنی نی زن!
چه غمگين ميزنی نی زن !

به دم در نی !
که صوت نای دلگيرت
ميان کوچه های خلوت تنهائی من
طنين جاودان دارد.........

مگر نی زن .

تو هم در سينه دردی جانگداز داری؟
مگر همچون من دلخسته تنهائی؟
مگر جام بلور صبر تو از غصه لبريز است ؟
مگر يار دلارائی ز کف دادی؟؟؟؟؟؟
مگر از هجر دلداری در آشوبی؟
مگر چون من جفای بی وفائی ديده ای جانا؟
مگر....................؟؟؟!!!

نميدانم چه دردی در درون داری
ولی از حنجر اين نی
صدای درد ميخيزد.................


به دم در نا يت ای نی زن!
دمت گرم و دلت بی غم
که در اين خانه هستی
همانکو را که نام زندگی دادند
کسي ما را نمی فهمد
کسی از ما نمی پرسد
سراغ از ما نمی گيرد


در اينجا که به جز خوردن
بجز خوابيدن و شهوت متاعی نيست

در اين ويروانه هستی
همين غربت سرای درد
فريب آباد وانفسا
که نام زندگی دارد
کسی مارا نمي داند
خبر از ما نمی گيرد..........


بيـــــــــــــــــــــــــا نــــــــــی زن!
بيـــــــــــــــــــــــــا نـــــــــــی زن !

بيا در سايه ديوار مخروب دلم بنشين
وبا من همنوائی کن

دمـــت گـــــــــــــــــرم و دلت بـــــــــــــــــي غم
بزن نی را که دل از غصه آکنده است........

هوای خانه ام امشب
غبار آلود وسنگين است

و مــــــــــــــن هم سخت تنهـــــــــــــــــــا يم.............
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

 

دلبركم چيزي بگو

به من كه از گريه پرم

به من كه بي صداي تو از شب شكست مي خورم

دلبركم چيزي بگو

به من كه گرم هق هقم

به من كه آخرينه ي آواره هاي عاشقم

چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بي كسي

غزل بشن گلايه ها

نه هق هق دلواپسي

نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونم و خاكستر پروانه ها

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره

كاووس رفتنت بگو از لحظه هاي من بره

چيزي بگو اما نگو قصه ما به سر رسيد

نگو كه خورشيدك من چادر شب به سر كشيد

دقيقه ها غزل ميگن وقتي سكوتو مي شكني

قناريها عاشق ميشن وقتي كه حرف ميزني

دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام

                                                      به من كه همبستر تو اما فراموش توام

  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

 

تحمل كن عزيز دل شكسته

تحمل كن به پاي شمع خاموش

تحمل كن كنار گريه من

به ياد دل خوشيهاي فراموش

جهان كوچك من از تو زيباست

هنوز از عطر لبخند تو سرمست

                                               واسه تكرار اسم ساده توست

صدائي از من عاشق اگر هست

منو نسپاربه فصل رفته عشق

نذار كم شم من از آينده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توي آغوش بخشاينده تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و يار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

نذار از رفتنت ويرون شه جانم

نذار از خود به خاكستر بريزم

كنار من كه واميپاشم از هم

تحمل كن تحمل كن عزيزم

به من فرصت بده رنگين كمون شم

از آغوش تو تا معراج پرواز

حديث تازه عشق توام من

به پايانم نبر از نو بي آغاز

منو نسپار به فصل رفته عشق

نذار كم شم من از آينده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توي آغوش بخشاينده تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و يار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

دچار تو گرفتار تو باشم

گرفتار تو باشم

تو باشم

تو

  
نویسنده : bita ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

بگذار چيزی باشم

اگر نميتوانم هميشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی از آن تو باشم

و اگر نميتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو ميگويی کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثيف تو باشم

اگر نميتوانم عشق راستين تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اينطوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو دست کم چيزی
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

 

نمي خواهي بخواني راز پنهانم
ز چشمانم
نمي خواهي بداني از چه گريانم
نمي بيني پر از آتش شده شعرم
نمي پرسي دليل آه سوزانم
گمانم خوب مي داني پر از دردم
ميان شعله ها ، اما چنين سردم
تو مي داني كه هرگز من نخواهم گفت
و راز عشق را در سينه خواهم سُفت

به يادت هست؟
من و تو در غروبي تيره و غمگين
به يك لحظه همه ترديد را يك سو نهاديم و
سخن آغاز كرديم و دوباره باز
لب ها را چو دل هامان فرو بستيم
كه تا آن ديگري باشد
كه از رازش سخن گويد

نمي ديديم روزي مي رسد ديگر
براي راز دل گفتن بسي دير است
  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

 

پشت اين پنجـــــره ها دل مي گيــــــره

غـــــــم و غـــــصّۀ دلُ تو مـــــــــي دوني

وقتي از بخـــت خـــــودم حرف مي زنم

چشام اشک بارون ميشه تو مي دوني

عمــــــريه غـــــــم تو دلـــــم زنــــــدونيه

دل مـــــن زنــــدون داره تو مــــي دوني

هر چي بهـــــش مي گم تو آزادي ديگه

مــگه من دوســــتت دارم تو مي دوني

مي خوام امــشب با خدام شکوه کنم

شــــکوه هاي دلمــــو تــــــو مي دوني

بگم اي خدا چـــــــرا بخـــــتم سياست

چرا بخــــت من سـياست تو مي دوني

پنجره بســــــته ميشه شب مي رسه

چشــــام آروم نـــــداره تــــو مي دوني

اگر امشــــــب بگـــــــذره فردا ميــــشه

مـــگه فردا چي ميــــشه تو مي دوني

عمــــــريه غـــــــم تو دلـــــم زنــــدونيه

دل مـــــن زنــــدون داره تو مـــي دوني

هر چي بهــــش مي گم تو آزادي ديگه

مـيگه من دوســـتت دارم تو مي دوني
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

 

برايم بخند
اي زيباترين روياها
خيال پروازم
آنگاه كه مي خندي
در لبان تست
...
برايم بخند
اي قشنگ ترين واژه ها
توان گفتنم
در پس خنده هاي تست
...
خيال رفتنم نيست
مرانم از كوي
چون پرنده اي مهاجر
كبوتر دلم
آشناي آشيان دل تست
...
دستان معجزه گرت را
ديريست مي شناسم
همچو مريضي
شفايم
بدست مسيحايي تست
...
من و بي تو ؟
چه عبث آلوده خيالي ...
در زماني كه ليلي فسانه گشت و مجنون فسون
فرهاد تيشه بر دوش
نشسته بر كنار سنگي ، خسته
كجا همچو مني
اين چنين واله و شيدا
مجنون تست
...
چشم مي سايم بر در
كه شايد قاصدك
نسيم بر دوش
كوله باري از ستاره
خوشه چين عشق ، از سياه چشمان تو
با خبري خوش ، نور به ارمغان آورد
كه روشني راه ام
وام دار چشمان سياه تست
...
به قبله نشسته ، هفت سين سفره عشق را ، بياد تو
عيد است
بهار نو
شقايق بر دشت ، شكوفه بر درخت
خراميدن آهو در صحرا
بارش عشق بر زمين
عيدانه است
به نگاهي بنواز مرا
كه عيدي روزانه ام
در شرار نگاه تست
...
همچو نوح ، نشسته بر كشتي
آرام
به دريا جاري مي شوم
همچو ساحل ، شادمان
تن به دريا مي دهم
چون پيامبر ، در دل ماهي ، سال ها
پنهان مي شوم
تو برايم دريا مي شوي
چونكه يونس بودنم
به دل دريايي تست
...
برايم بخند ، تا هميشه
برايم بمان
كه بقاي بودنم
به ماندن تست

...

  
نویسنده : bita ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

 

نگارا وقت آن آمد که يکدم زان من باشی

دلم بی تو به جان آمد بيا تا جان من باشی


به غم زان شاد می گردم که تو غمخوار من باشی

از آن با درد می سازم که تو درمان من باشی
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

 

 

اي دو چشمت سبزه زاران  گريه ات اشك بهاران

مي روم غمگين و نالان بهر من اشكي ميفشان

اي سراپا مهرباني  اي نگاهت آسماني

در دل نامهربانم شوق ماندن مينشاني

ترسم آخر در كنارم خسته و آزرده گردي

با همه خوبي و پاكي در خزان پژمرده گردي

ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت

ميروم چون مي هراسم شعله اي افسرده گردي

اي كه در خوبي و پاكي چلچراغ آسماني

قلب سردم را چه بي حاصل به سويت مي كشاني

عاشق و چشم انتظاري پاك و روشن چون بهاري

هر چه گفتم باورت شد حيف از احساسي كه داري

چشمه اي خشك و سياهم خسته اي گم كرده راهم

بگذر از من چون كه ديگر زشت و سرتا پا گناهم

ترسم آخر در كنارم خسته و آزرده گردي

با همه خوبي و پاكي در خزان پژمرده گردي

 قصه تلخ مرا  كاش از نگاهم خوانده بودي 

 من گنهكارم تو خوب و مهرباني 

   مهرباني

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

 

ديروز
در نگاه پر از اسرارت
خاطر عشق را زمزمه کردم
بگذار
جويبار وجودت
در زيبايی رود
جاری شود
آنگاه
در بستر گرم زمين
ترا در آغوش خواهم گرفت
وبوسه عشق
لبانت را گرم خواهد کرد
ومن
سرشار از گرمای وجود تو
به خواب خواهم رفت

در فردايی ديگر
به ديدارت خواهم آمد
تا با هم
ترانه عشق را بسراييم

ولی خاک
امانمان نخواهد داد
وافسوس ديروز
در يادمان خواهد ماند
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

بگذار سر به سينه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتياق دلی دردمند ر

شايد بيش از اين نپسندی به کار عشق

آزار اين رميده ی سر در کمند را

بگذار سر به سينه ی من تا بگويمت :

اندوه چيست عشق کدامست غم کجاست؟

بگذار تا بگويمت : اين مرغ خسته جان

عمری در هوای تو از آشيان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شايد که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنين – که هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

يک شب ستاره های ترا دانه چين کنم!

با اشک شرم خويش بريزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بيمار خندهای تو ام بيشتر بخند !

خورشيد آرزوی منی گرمتر بتاب !



علی   
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

 

  به  عشق در  زدن  هات به آهنگ قدم هات به  گرمي  نفسهات منو  محتاج  كردي

به روبروت نشستن به گوش دادن به حرفات نگاه كردن به چشمات منو محتاج كردي

به  واژه هاي  تازه  تو  شعر  هر  ترانه  به  شعري  عاشـــــــقانه  منو  محتاج  كردي

از آن روزي كه اي عشق تو در قلبم نشستي به عشــقي جاودانه منو محتاج كردي

ميرفتم رو به چشــمه ميديدم  كه  سرابه ميرفتم سوي بختم  ميديدم  خوابه  خوابه

به هر كس كه ميگفتم چه مي دوني تو از عشق مي ديدم كه سئوالم هميشه بي جوابه

براي دل سپردن ما كه  غرق   نيازيم   كمك   كن  تا   بهشتو   تو   اين   دنيا   بسازيم

ميون اهل احساس دلم در جستجو بود مثل تو پيدا كردن برا يم آرزو بود

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

حقيقت را به راز بسپار
و به دريای اشک
و به رويا
که روياها کم نيستند
و روياهای بی‌سرزمين بسيارند

«بيتا»

  
نویسنده : bita ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

 

دلم می خواهد امشب از تو گويم ~~~~~ به دور از واژه های شاعرانه
چـرا کـه تـرسم از آوار حـرف است ~~~~~ بر احساس لطيف اين ترانه

نمی خواهم ميان من و چشمت ~~~~~ پلی غير از نگاه عشق باشد
بـه شامـی تـيـره در تنهـا سرودن ~~~~~ پگاهی جز پگاه عشق باشد

نمی خواهم هزاران حرف و تعريف ~~~~~ ميان من و دل حائل بماند
دلـم می خواهد از دل با تو گـويـم ~~~~~ اگر عشقت مرا قابل بداند

خودت می دانی از غوغای کالم ~~~~~ هياهوئی که بايد جان بگيرد
بيا همسايه با آشوب دل باش ~~~~~ که شايد زندگی را ساده گيرد

شکوهی تازه داری در نگاهم ~~~~~ به عجزی می کِشی آئينه ها را
نـيـاز ِ مـوج خـيـز ِ اشتـيـاقم ~~~~~ تــمـنـائـی قــريـبـی سينه ها را

بـه زيـر سـايـه ساری از نـگـاهـت ~~~~~ غـزلـهـايـم شکوفـا می شود باز
گلی نشکفته را ميماند اين شعر ~~~~~ که باياد ِتو هرشب می شود باز

تو خود شعری فراتر از شعاری ~~~~~ الـفـبائی که تفسيری نداری
حروف واژه هائی تازه هستی ~~~~~ که درقاموس ِدل معنای ياری

کتابم را توئی تذهيب اميد ~~~~~ به نامی آشنا در شعر امروز
تو ای تنديس بی آلايشی ها ~~~~~ تجسمگاه ِ روياهای ديروز

سرآغازی جديد از قصه هائی ~~~~~ بــرای انـتـظـاری تـا سپيده
هزاران ماجرای تازه از عشق ~~~~~ ز من هر شام تنهائی شنيده

تو ای محجوب ِ جاری در دقايق ~~~~~ کدامين چشم نامحرم تو را ديد
نـگـو مـحـرومـيت را ساده گيرم ~~~~~ مـنی که مَحرمت بـودم به تأئيد

بيا تا با قناری ها بخوانيم ~~~~~ ز شوقی در اسارتهای تقدير
رهائی را از افسانه بگيريم ~~~~~ تعصب را زنيمش رنگ تکفير
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

 

بغض پاييزي ابرم................بغض يك غروب غمناك

شاهد شكستنه من............قطره بارونه رو خاك

غربت هر چي غروبه...........غم هر چي ابر رو خاك

كوله بار اين قبيله................جاده دربه دري هاست

ميونه تنهاي دنيا.................شده تنهايي رفيقم

كاش كه بودي و ميديدي......اينجا بي تو چه غريبم

كاش كه ميدونستي بي تو..............مرگ تدريجي هستي

ياد تو تنها رفيقه ................توي هوشياري و مستي

من هواي گريه كردن.................تو صداي گريه من

ياور خوب و نجيبم....................بي تو من خيلي غريبم

بي تو هر لحظه يه قرنه...............هر نفس زهره كشنده

تنها با گفتن اسمت.......................رو لبام ميشينه خنده

آخ كه اين فقط يه لحظه است......... بعد از اون هاي هاي گريه است

جاي هر آغاز اينجا.....................هر صدا صداي گريه است





















  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 


يادم که هميشه همراه توست...
بايد بياورمش روی کاغذ
بلکه تنهايی خود را...
بسپارم به دست باد...

يادم می آيد با ياد تو می‌زدم قدم
نه تنها قدم...
که دم و بازدم هم تنها با ياد تو بود

شب، نه، روز روشن که نه، روز تاريکی بود چون شب
که باز قدمهای بی انتهای جاده
در آينه چشمانم انعکاس می‌يافتند
و من در می‌يافتم که دارم می‌روم
به کجايش را نمی‌دانم هنوز هم
شايد مقصد، سرزمين ياد تو بود، شايد...
با تو بودن را آرزو داشتم...
تو، يا، ياد تو، يا فرياد تو...
همچنان می‌پيچد در گوشم
و ناخواسته پخش می‌شود از مردمک هميشه تنگ چشمانم
و از چشمه مانند گوشه چشم
می‌تراود بيرون...
با هر قطره ياد تو...
ياد فريادت می‌افتم
و با هر قطره فريادت...
ياد تو
و همين توست که باعث است اين قدم و دم و بازدم را
بگذار از تو باشد همه زندگيم...
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

 

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب ميشود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانيم
فراتر از ستاره می نشانيم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه های شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان ، به بيکران ، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موسم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سياه ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو ميدمی و آفتاب می شود
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

منتظرت بودم ولی ...

آه آن لحظه که چشمانت را

مي گشايي ومي تاباني

قلب من مي بخشد...

همه آواي تپش هايش را

به تپش هاي تو سبز

قلب من هر تپشش ،

هر تپشش

از سبزي توست

آه آن لحظه كه لب هايت را مي گشايي

و به من مي بخشي...

همه لبخند و نفسهايت

آه آن زمان زندگي من ازتوست

آه اي روشني ماه از تو

اي خود ماه همه شبهايم

هيچ مي دانستي

بوسه هايم نفست مي بخشد

و صدايت...

نام من را تو به آواز بخوان

نام من را تو به فرياد بگو

  
نویسنده : bita ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

 


در آشفتگي روز وشب
مرآ به آمدنت پرواز كن
آنگاه حضورم را فرياد بزن
تا در غروب
چشمانم را ببيني
وطلوع را نظاره شوي
صداي بودنت را ميشناسم
من هوشيارم ‚ به ريزش نور
يا غباري به تاريكي شب
وتو
در خواب ارام گير
چون نفسهايت را خواهم شمرد
و
به پرواز كبوتران سوگند
كه اشفتگي گيسوانت را در نظمي زيبا
تا اخرين لحظه
پاس مي دارم
تو باران را حوصله كن
شايد شمعدانيها
با عطر گل ياس سيراب شدند
وديگر غم انها (شمعداني) را آواز نكني
وخنده عطر بهار نارنج
با آهنگي
روح نواز
نسيم سحر را
در ساحل گيسوانت
  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

كوچ غمناك پرستو هاي شاد،
در غروبي پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغها رو داد
پائيز اومد اينور پرچين باغ
تا بچين برگ و بار شاخه ها
كسي از گلها نمي گيره سراغ…
بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زادة فصل خزانيم
دو تن پروردة دامان گريه
شده ابري تو فضاي سينمون
قصة بي غمگساريهاي ما
ميدونم پايان نداره بعد ازاين
قصة بي برگ و باريهاي ما
پاييزه ،پاييزه عريون
من و تو خسته و گريون…
مي نويسم با دل تنگ روي گلبرگ شقايق
فصل دلتنگيه پاييز، فصل غمگينيه عاشق
بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زادةفصل خزانيم
دو تن پروردة دامان گريه

من عاشق پائيز و همه زيبائيهاشم   
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

چرا به ياد نمی‌آورم!؟
تو ديگری را دوست می‌داری،
من تو را دوست می‌دارم، و مرا...ديگری شايد
همگان از دواير دنيا آمده‌ايم.
تقسيم تبسم، تقسيم فانوس و ترانه، تقسيم عشق.

دريغا دريای دور!
اين ساعت ديواری، با آن آونگ هزار ساله‌اش
نمی‌گذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.

بيتا

علی بوی پاييز مياد، تو هم حس می‌کنی؟

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

از دلاويزترين روز جهان
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی :


سحری بود و هنوز ،
گوهر ماه به گيسوی شب آويخته بود .
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر می رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود .


می گشودم پر و مي رفتم و ميگفتم های!
بسرای ای دل شيدا بسرای .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر!
تو دلاويزترين شعر جهان را بسرای!


آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم ،
روح در جسم جهان ريخته اند ،
شور و شوق تو بر انگيخته اند ،
تو هم ای مرغک تنها بسرای!


همه درهای رهايی بسته ست ،
تا گشايی به نسيم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای!
بسرای ...
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

 

در شبان غم تنهايی خويش,
عابد چشم سخنگوی توام.
من در اين تنهايي,
من در اين تيره شب جانفرسا,
زاير ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من,
گيسوان تو شب بی پايان.
جنگل عطر آلود.
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی,
از شط گيسوی مواج تو, من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر اين شط مواج سياه,
همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور,
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه من
در شب گيسوی تو راهی می جست.

چشم من, چشمه زاينده اشک,
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب,
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.

شب تهی از مهتاب,
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده,
آسمان را يکسر.

ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگير است.

شوق باز آمدن سوی توام هست,
- اما,
تلخی سرد کدورت در تو,
پای پوينده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران,
راه بر مرغ نگاهم بسته.

وای, باران
باران
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما,
- چه کسی ياد تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ,
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور,
وای, باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رويای فراموشيهاست!
خواب را دريابم,
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا می بينم,
و ندايی که به من می گويد:
" گر چه شب تاريک است
دل قوی دار,
سحر نزديک است "

دل من, در دل شب,
خواب پروانه شدن می بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چيند

آسمانها آبی,
- پر مرغان صداقت آبی ست -
ديده در آينه صبح تو را می بيند.

از گريبان تو صبح صادق,
می گشايد پر و بال.

تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه ,
از آن پاکتری.
تو بهاری؟
- نه,
- بهاران از توست.
از تو می گيرد وام,
هر بهار اينهمه زيبايی را.

هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو –
- دريای خيال.
پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز,
مزرع سبز تمنايم را.

ای تو چشمانت سبز
در من اين سبزی هذيان از توست.
سبزی چشم تو تخديرم کرد.
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست.
زندگی از تو و
- مرگم از توست.

….
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بيرون کن!
بازکن پنجره را!

تو اگر بازکنی پنجره را,
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را.

بگذر از زيور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش,
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
….

گل به گل, سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند
رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينک , اما آيا
باز می گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گيرد!

چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود.
روزها شوری داشت.

ما پرستوها را,
از سر شاخه به بانگِ هی هی,
می پرانديم در آغش فضا.
ما قناريها را,
از درون قفس سرد رها می کرديم.

آرزو می کردم,
دشتِ سرشار ز سرسبزی روياها را,
من گمان می کردم,
دوستی همچون سروی سرسبز,
چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم,
هيبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم,
سبزه می پژمرد از بی آبی,
سبزه يخ می زند از سردی دی.

من چه می دانستم,
دل هر کس دل نيست
قلبها, زآهن و سنگ
قلبها, بی خبر از عاطفه اند.


و چه روياهايی !
که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها,
که به آسانی يک رشته گسست.
چه اميدی, چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

دل من می سوزد,
که قناريها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
- آه, کبوتر ها را…
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم,
- می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!


من در آينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه می بينم, می بينم
تو به اندازه تنهايی من خوشبختی
من به اندازه زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
- هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
- هيچ.
تو همه هستی من, هستی من
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
- همه چيز.
تو چه کم داری؟
- هيچ.
...

با من اکنون چه نشستنها, خاموشيها,
با تو اکنون چه فراموشيهاست.

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم, تنهايم
تو اگر ما نشوی,
- خويشتنی

از کجا که من و تو
شور يکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنيم

از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم.

من اگر برخيزم
تو اگر بر خيزی
همه بر می خيزند

من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
- آويزد

دشتها نام تو را می گويند.
کوهها شعر مرا می خوانند.

کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت,
دشت بايد شد و خواند.

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز – که چه؟
در من اين شعله عصيان نياز,
در تو دمسردی پاييز – که چه؟

حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است,
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی –
- يا غرق غرور؟!

سينه ام آينه ايست,
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.

آشيان تهی دست مرا,
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذاز, که دستان من آ«
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد.
آه مگذار که مرغان سپيد دستت,
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

من چه می گويم, آه…
با تو اکنون چه فراموشيها
با من اکنون چه نشستنها, خاموشيهاست.

تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من.

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه بر می خيزند
  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢

 



آرام قدم بنه به عشقم
در مستی دلنواز مهتاب

لبريزعطش ببخش کامی
آهسته مرا ببوس در خواب

عريانی باور دلم را
در نازک خنده ات بپوشان
در نقطه پر سکوت رويا
تکرار کنان ترانه بنشان

افسوس هزار مرغ وحشی
بی دانه مرگ دلنشين نيست
وحشی صفتم زدام راهی
افسانه فريب زندگی کيست؟

پيمانه زصبروغصه پر شد
جامی بده از اميد فرياد
تا عشق کند خرابه آباد

پژواک ترانه های ديروز
در کنج قفس به قهقهی ماند

فردای تولد من و تو
در خاطره از بهانه می خواند

برخيزو مرا به خانه ات بر
آغوش تو ميهمان نواز است
گمراه تو ام کنار من باش
چون راه وفا هميشه باز است


علی   
نویسنده : bita ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

for you

گفتم از ديده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد که مرا دريابد
ورنه درديست که مشکل برود


علی   
نویسنده : bita ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

من‌ كه‌ با ميل‌ خودم‌ عاشـق‌ دلدار شدم گشتم‌ آزاد از آن‌ دم‌ كه ‌ گرفتار شدم‌

عاشـــــقي‌ گر چه‌ غم‌ و غصـــه‌ و ماتــم ‌ دارد يار چون‌ يار شد اينها همه‌ هموار شدم‌

صبــــر بر بار فراق‌ از چه‌ بسي‌ دشوار است به‌ هواي‌ سحرش‌ حامل‌ اين‌ بار شدم‌

طعنه‌ دشمن‌ اگر مشكل‌ و سخت‌ است‌ به‌ مــــن‌ شاد و آرام‌ به‌ يك‌ غمزه‌ دلدار شدم‌

علی
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

For you

                  

                 

با تـو اين تـنه شكســته داره كـم كـم جون مي گـــيره                آخرين ذرات موندن توي رگ هام نمي ميره

با  تــو انگا ر تــو  بهشــتم  با تــو پر  ســعادتم  من                ديگه از مرگ نمي ترسم عاشق شهامتم من

اگـه  رو  حصـير  بشــينم  اگه  هيـچ  نداشته  باشــم                با تــــو من مالـك دنـيام با تو در نهايتم  من

با تو شاه ماهي دريا  بي  تو مرگ  موج  تو  ساحـل                باتو شــكل يك حماسه بي تــو يك كـلام باطل

بي تو من هيچي نمي خوام از اين عمري كه دو روز                نرو تا غـــم واسه قلبم پــيرهن عــزا بدوزه

با تــو انگار  تــو  بهشــتم  با  تـو  پر  سعادتــم  من                ديگه از مرگ نمي ترسم عاشق شهامتم من

علی

  
نویسنده : bita ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢

for you

عشق يعنی گل به جای خار باش
پل به جای نقش اين ديوار باش

عشق يعني يک نگاه آشنا
ديدن افتادگان زير پا

زير لب با خود ترنم داشتن
بر لب غمگين تبسم کاشتن

عشق. آزادی.رهائی.ايمنی
عشق.زيبائی .زلالی .روشنی

عشق يعنی تنگ بی ماهی شده

عشق يعنی آهوئی آرام و رام
عشق صيادی بدون تير و دام

عشق يعنی برگ روی ساقه ها
عشق يعنی گل به روی شاخه ها

عشق يعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب

در ميان اين همه غوغـــــــا و شر
عشق يعنی کاهش رنج بشـــــر

ای توانا. ناتوان عشق باش
پهلوانا.پهلوان عشق باش

ای دلاور . دل به دست آورده باش
دردل آزرده منزل کرده باش

عشق يعنی تشنه ای خود نيز اگر.
واگذاری آب را بر تشنــــــــــــــه تر

عشق يعنی ساقی کوثر شدن
بی پرو بی پيکر و بی سر شدن



عشق يعنی خدمت بی منتی
عشق يعنی طاعت بی جنتي
  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

for you

کسی ديگر نمی کوبد
در اين خانه متروک را
کسی ديگر نمی پرسد
چرا تنهای تنهايم
و من چون شمع می سوزم
وديگر هيچ چز از من نمی ماند
و من گريان و نالانم
و من تنهای تنهايم
درون کلبه خاموش خويش اما
کسی حال من غمگين نمی پرسد
و من دريای پر اشکم
که طوفانی به دل دارم
درون سينه پرجوش خويش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمی
می شود برگی جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمی ماند
  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه ای
ای دريغا کس به آوازش نخواند
  
نویسنده : bita ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

 

زير اين سقف ،با تو از گل ، از شب و ستاره ميگم،
از تو و از خواستن تو،ميگم و دوباره ميگم
زندگيمو زير اين سقف،با تو اندازه مي گيرم
گم ميشم تو معني تو،معني تازه مي گيرم

گاه يک ستاره دانا ميتواند حتی
در کف يکی پياله آب
خواب هزار آسمان آسوده ببيند
آن وقت يک آينه برای انعکاس علاقه هم کافی‌ست!!!

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نميدونم وقتی کسی از زير بار يه غم يا بهتر بگم از سر يه دوراهی شک و ترديد به خوبی و خوشی می گذره بعد از اونی که خيلی بيشتر از اينا ازش انتظار داره برخورد مناسبی نمی بينه رو چی کارش بايد کرد؟ بايد تردش کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

تو نيستي كه ببيني عطر تو در عمق لحظه ها جاري است؟چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست؟چگونه جاي تو در جاي زندگي سبز است؟ تو نيستي كه ببيني...تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر نگاه تو در ترانه من؟ چگونه مي گردد نسيم روي تو در باغ بي جوانه من؟ چه نيمه شب ها كز پاره اي ابر سپيد به روي لوح سپهر، تو را چنان كه دلم خواست ساخته ام . تو نيستي كه ببيني چگونه  دور از تو به روي هر چه در اين خانه است غبار سربي اندوه بال گسترده است؟ تو نيستي كه ببيني...تو نيستي كه ببيني  دل رميده من به جز ياد تو همه چيز را رها كرده است.

دو چشم خسته من در اين اميد بيهوده دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است، تونيستي كه ببيني...تو نيستي كه ببيني 

علی  

  
نویسنده : bita ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

نمی خواستم بنويسم ولی ...

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگند
دستـها بيهـوده ، چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگهـا می سـوزنــد ، يـادها مـی گنـدند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آغاز !
آشتی کن با رنگ ، عشقبازی با ساز

دوستم داشته باش ، سيبها خشکيده
ياسهـا پوسـيـده ، شيـر هـم تـرسـيـده

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستـت دارم هـا ، آه ،چـه کـوتاهند !!

دوستم داشته باش ،سيبها خشکيده
يـاسهـا پوسيده ،شيـر هـم ترسـيـده

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گـرمـتر از لبخـند ، داغ چـون تـابـسـتـان!

دوستت خواهم داشت ،شادتر خواهم شد
نـاب تـر ، روشـن تـر ، بارور خـواهـم شـد !

دوستم داشته باش ، برگ را باور کن !
آفـــتــابــی تــر شـو ، بـاغ را بـاور کـن !

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند!
دوسـتـت دارم ها ، آه ، چـه کـوتـاهـنـد!

خواب ديدم در خواب آب آبی تر بود
روز پـرسوز نبود، زخـم شرم آور بود

خـواب ديــدم در تــو رود از تــب می سوخت
نور گيسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند !
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند !


علی   
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني

از درت روي نتابم چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي

ديده ام جاي تو باشد چه بماني چه نماني

من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني

بوسه يي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

ور بكوشي ز دل من بگريزي نتواني

دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري

بوسه ات جان بفزايد بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

كجا سفر رفتي                                                                چه بي خبر رفتي                              

اشكم را چرا نديدي؟                                                         از من دل چرا بريدي

دست از من چرا كشيدي؟                                                  كه پيش چشمم ره دگر رفتي

بيا به بالينم                                                                    كه جان مسكينم

تاب غم دگر ندارم                                                            جز برتو نظر ندارم

جان بي تو ثمرندارد                                                         مگر چه كردم كه بي خبر رفتي

چه قصّه ها كه از وفا گفتي با من                                        تو بي محبتي كنون جانا يا من

تو چونان شرر به خدا خبر از خدا نداري                               رود آتش از سر آن سرا كه تو پا گذاري

سوز دلم را تو نداني                                                        آتش جانم ننشاني

با غمت در آميزم                                                            از بلا نپرهيزم

پيش ازآن برم بنشين                                                        كز ميانه برخيزم

رو به تو كردم به خدا،خو به تو كردم كه خريدار تو باشم          دل به تو بستم به اميدت بنشستم كه سزاوار تو باشم

چه شود اگر نفس سحر خبري زتو آرد ؟                               به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد

رفتي و صبر و قرار مرا بردي                                           طاقت اين دل زار مرا بردي                     

                     

                      

 

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢

 

پولس رسول در رساله خود نگاشته: « نرمی، يکی از مهم‌ترين ويژگيهای عشق است»
سرگردانی در جاده باريکی سفر ميکرد، که مردی را دراز کشيده در بستری از گل ديد.
سرگردان پرسيد: اينطوری گلها را له نمی‌کنی؟
مرد پاسخ داد: نه، سعی دارم اندکی از لطافت گل‌ها را جذب کنم.

بيتا

  
نویسنده : bita ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

 

عشق من گوش کن يادته که گفتم دوستت دارم و پرسيدی چقدر؟جوابم يادته؟ گفتم نميدونم فقط ميدونم خيلی زياد...ولی حالا ميدونم چقدر....

عشق من دوستت دارم. تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های سخت و بلند زندگی بدون توقف برم و خستگی راه رو تا وقتی که با منی حس نخواهم کرد.

عشق من دوستت دارم. به همون اندازه که ستاره ها و ماه آسمون رو دوست دارن و به بودنش نيازمندن. به بودنت نيازمندم.

عشق من دوستت دارم. تا حدی که لرزش انگشتانم بهم قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس رو نميدن.

عشق من دوستت دارم. به همون اندازه ای که سوختن چوب در آتش دردناک است دوری از تو برام سخت و زجر آور است.

عشق من دوستت دارم. تا حدی که می خوام انقدر بگريم و فرياد بزنم تا ثانيه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بيشتری روی صفحه روزگار حرکت کنن تا روز ديدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت رو حس کنم. آغوشی که مدتهاست برايم باز مونده و انتظارم رو ميکشه.

عشق من دوستت دارم. به همون اندازه ای که آب از خشک شدن ميترسه.من هم از اينکه روزی از من دلگير شی از اينکه روزی بری می ترسم.

عشق من دوستت دارم. تا حدی که با نفسهايم به درونم رخنه کردی و تمام سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه ای گرفتند.

عشق من دوستت دارم. تا حدی که حد ندارد دوستت دارم. هنوز فکر ميکنم که جواب سوالت رو کامل ندادم و بدون که جواب دادن به اين سوال از تمام سوالهايی که تا کنون پاسخشون رو پيدا کردم سخت تر و طولانی تر است.

من با تو زنده ام همسفر من.... می پرستمت.   
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

اوج عشق اونجاست که کسی رو که دوست داری و می پرستی ، واسه هميشه ترکت کنه .... اما تو باز هم تا آخر عمرت عاشقش باشی .... !!!

اوج عشق اونجاست که کسی رو که دوست داری و می پرستی ، بهت بگه ازت متنفره ....اما تو باز هم تا آخر عمرت عاشقش باشی .... !!!

اوج عشق اونجاست که کسی رو که دوست داری و می پرستی ، جلوی چشات پرپرشه .....اما تو باز هم تا آخر عمرت عاشقش باشی .... !!!

اوج عشق اونجاست که کسی رو که دوست داری و می پرستی ، توی دستات بمیره .......اما تو باز هم تا آخر عمرت عاشقش باشی .... !!!

اوج عشق اونجاست که به کسی که دوست داری و می پرستی ، نتونی بگی دوستت دارم .اما تو باز هم تا آخر عمرت عاشقش باشی .... !!!

در یک جمله ، اوج عشق زمانی است که توی عشقت و دوست داشتنت ¤ تا ¤ نداشته باشی....... !!! زیرا عشق ¤ تا ¤ نداره .... !!!!


و همه اینها میسر نمی شه ، مگر اینکه :

کسی رو دوست داشته باشی و عاشقش با شی ، نه به خاطر خودت .....!!!! بلکه به خاطر خودش ..... !
  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

به نام او
می دونی؟آسمون هميشه آبی نيست؟هميشه هم صاف نيست؟گاهی ابری و گاهی بارونی و از آسمون هميشه هم بارون نمی باره.
اين طبيعتشه!ولی همون موقع هائيکه بارون می باره برو بشين پای درد و دل آسمون . ببين چی ميگه؟! چرا داره گريه می کنه؟دلتو بده به دل آسمون و عوضش چند تا ستاره ازش بگير.
می دونی؟گاهی آسمون پر از ستارست.ولی يه ستاره ميون اون ستاره ها قشنگتر و درخشانتره!اون<ستاره> تو ء من اسمشو گذاشتم ستارهء تو
می دونی وقتی با ستاره تو حرف می زنم وقتی بهش خيره می شم يا بهش چشمک می زنمن هميشه ازم يه چيزی می پرسه؟ميگه دوستم داری؟ منم می گم دوست دارم.
ولی ديشب از من يه سئوال ديگه ای کرد گفت تو چرا هيچ وقت از من نمی پرسی که دوستت دارم يا نه؟
منم ازش پرسيدم دوستم داری؟می دونی چی گفت؟گفت قلبتو بده گفتم:چه جوری؟گفت:چشماتو ببند يه نقس عميق بکش و خودتو رها کن.قلبت پرواز می کنه و خودش مياد پيش من.من هم همون کاری رو که ستاره گفت کردم ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزی نوشتو بعد پسش داد.
می دونی چی روش نوشته بود؟نوشته بود دوست دارم!نوشته ستاره تو قلبم موند هنوزم هست و تا آخر هم می مونه!چرا؟چون بهم گفت:حقيقت هيچ وقت نابود نميشهچون چيزيه که بايد وجود داشته باشه.
راستی از اين به بعد وقتی داره بارون مياد بيا بريم پشت پنجره و به درد و دل آسمون گوش کنيم
وقتی شب ميشه بيا دوتائی به ستاره ه نگاه کنيم.
وقتی می خواهيم بخوابيم به ماه شب خيره بشيم و وقتی صبح شد بيا طلوع خورشيد رو که پر از عشقه با هم نگاه کنيم باشد که عاشق بمونيم تا آخرش.
علی

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

برای تــــــــــــــــــــــــــــــو

برای ديدن تو کاش آسمان بودم
و يا ستاره کم سوی بی نشان بودم
چه خوب می شد اگر با تمام احساسم
برای خستگی ات مثل سايبان بودم
بهار و شعرو شکوفه هميشه سهم تو بود
و من به جای دلت،زخمی خزان بودم
شبيه دست تو پيغمبر سخاوت و عشق
و مثل چشم تو دريای بی کران بودم
تمام هستی من! ای شکوه ساده سبز!
برای درک تو ای کاش مهربان بودم
 

علی

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

اشک

دلم گرفته. دارم اشك ميريزم مثل هر چيزي كه فكرشو بكني مثل ابر بهار يا هرچيزه ديگه‌اي . مهم اينه كه دارم اشك ميريزم‏.نه كي گفته مهمه؟ واسه كي مهمه؟ واسه اونايي كه منو از سرشون باز كردن؟ واسه اونايي كه روح منو كشتن؟ يا براي كسايي كه منو زير پاشون له كردن! اصلاً كي ميدونه چرا من گريه ميكنم؟ كي ميدونه چرا با زندگي خودم اين كارو كردم؟ با كي لج كرده بودم؟ از چي ميخواستم فرار كنم؟ به چي پناه آوردم؟‌كاش ميشد فرار كرد‏ وقتي كسي رو نداري ديگه راحتي چون توقعي نداري چون كسي ادعاي دوست داشتن نكرده كه بخواي ازش توقعي داشته باشي. اي خدا كمكم كن. خسته شدم. تا كي بايد زير پاي بنده‌هات له بشم؟‌تا كي بايد بخاطر همه چي تحقير بشم؟ تا كي بايد ؟نميخوام حرف زور بشنوم؟ ميخوام آزاد باشم؟ واسه چی منو دختر آفريدی ولی منو توسری خور نکردی؟ واسه چی به من تلقين نکردی که من پستم؟ واسه چی به من نگفتی که بايد اسير باشم؟ واسه چی به من نگفتی آزادی معنی نداره؟ واسه چی همون روز اول نگفتی بايد اينقدر زجر بکشم؟چرا.....؟ چرا.......؟ تو که اينطوری نبودی؟‌تو خوب بودی؟ تو حرفامو گوش ميکردی! تو هر چی ميخواستم به من ميدادی؟ پس چرا منو يادت رفت؟ من که هنوزم دوست دارم!‌هنوزم که هنوزه جز تو کسی رو ندارم! خودت بگو ...التماست ميکنم به من بگو با اين بنده‌هات چی‌کار کنم؟ چرا دستمو نميگيری؟‌چرا...............؟ يه فکری بحال اين دل وامونده بکم!دارم کم ميارم! انرژی......انرژی........اکسيژن!آه  ......خدايا! 

بيتا

  
نویسنده : bita ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام به  توئی که نديدمت

سلام به تو که نديده می شناسمت

سلام به تو که نشناخته می پرستمت

سلام به تو که عشقت را می ستائم

سلام به تو که ستايشت آرامش من است

هميشه می پرستمت

 علی

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

تا حالا عاشق شدی؟
حتماْ شدی!
اما تا حالا نديده عاشق شدی؟
شنيدم نديده عاشق شدن عشق واقعيه!
ولی شده که عاشق باشی و نخوای به عشقت برسی؟
شايدم من ديوونه‌ام!
شايد عاشق نيستم!
خدا به دادم برسه!

بيتا

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

ای دو چشمت سبزه زاران
گريه ات اشک بهاران
ميروم غمگين و نالان
اشک غم ديگر نيافشان
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می نشانی
عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حيف از احساسی که داری
چشمه ايی خشک و سياهم
خسته ايی گم کرده راهم
بگذر از من چونکه ديگر
زشت و سرتاپا گناهم
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی
قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی
من گنهکارم تو خوب و مهربانی
مهربانی.

  
نویسنده : bita ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

آخر اي محبوب زيبا
بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
قصه تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو در شبهاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمانهاي ديرين
آن گل سرخي كه دادی
در سكوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
اكنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يكدم نميرود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت

علی

  
نویسنده : bita ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

آغاز سخن

برای تو! علی !

چه سخت است در نگاهت گم شدن
 گم شدن با ديگران پيدا شدن
چه سخت است انتظار رفتنت
لحظه ها در لحظه ها گم كردنت
وه چه سخت است كشتن آن لحظه ها
مردن قلبم ميان صخره‌ها

بيتا

  
نویسنده : bita ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢